تبليغاتX
بهار را با چند خميازه بلند به سر بردم...


بهار را با چند خميازه بلند به سر بردم...

عشق مردمخوار است.بي عشق مردم خوار است.عشق نه نام دارد

نه ننگ، نه صلح دارد نه جنگ.عشق هم جان است و هم جان را

 جانان است.عشق قصۀ بي پايان است و عقل در ادراك آن حيران است.اصل

عاشقي وصال دل است و باقي همه زحمت آب و گل.اگر بستۀ عشقي

 خلاصي مجوي،اگر كشته عشقي قصاص مجوي كه عشق آتش سوزان و

بحري بي پايان است..

 

 

                                                                   «پير هرات»

 

دوباره نقطه سر خط

دوباره كاغذ و دفتــــــر

دوباره رقص قََََََــــــــــــلم

و سخــــــــــــــــن آغاز شد. . .

[]   []   []

صداي خش خش برگ

اول پاييـــــــــــز مي آمد

ديدار نزديكست

درست همين موقع بود

قلم شكست ، مثل باورم

به پاي مــــــــــــرگ قلم

دفتري كه تنـــــــــــها شد . . .کامران

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 13:39 توسط کامران اختیاری| |

پيشتر

 آن سالها كه كورش مرده بود

وماخواب هفت پادشاه را ميديديم

آن سالها

كه خيابان ها پر از گلهاي كاغذي بود

وچرخ مملكت با خون مردم ميگشت

اعصاب پدرم را در آسياب خرد كردند

و خواهران مارا كه پر از سادگي بودند

ودستشان

هميشه بوي گل گاوزبان ميداد

به بوي ناخوش ريكا  آلودند

و ما را

و سادگي  ما را

از مزرعه ها به چهار راههاي ولگرد كشاندند

ماكشتزار را كه در هجوم ملخهاي سموم ميمرد

رها  كرديم

 گوسفندان را در تنهايي پر از گرگ بيابان

و در غبار آهن  و دود گم شديم

امروز اما

 برادرم عاشق فوتبال است

وبرايش مهم نيست روزنامه ها چه مينويسند

او اصلا به باغ آگاهي نمي آيد

او به صداي خروس اعتقادي ندارد

وشبهاي پر از فانوس را به باد سپرده است

ويادش رفته است

گندمها كي سنبله ميبندند

و كندوهاي عسل را

با كنسروهاي يك و يك عوض كرده است

وادكلن بروت را

بر عطر گل ياس وحشي ترجيح ميدهد

وبه جاي آب زلال چشمه دوست دارد

 کوکاکولا بنوشد

او معتقد است نبايد در سياست دخالت كرد

ولي به دنبال سس مايونز

به چندين رستوران سر ميزند

و اصلا باور ندارد

وقت گرانبهاتر از پيتزاست

او مثل برس سيمي زمخت شده

و عاطفه اش رابا آهنگهاي مبتذل كوچه بازاري

 دزديدند در سالهاي پيش.

ديروز در خيابان زني را ديدم

كه مثل مردها ميخنديد و بستني ميخورد

و با سوئيچ ماشينش بازي ميكرد

من از آن همه بي حيايي غمگين شدم

اما برادرم گفت:متشكرم..چه مملكت متمدني داريم!

من به ياد مادرم افتادم

مثل روستا ساده!...

برادرم از تاريخ فقط

وراجي هاي تقي زاده را

يك سليس ادبي ميداند

و خواهرم ديگر

براي چيدن گل حوصله اي ندارد

او كسل شده است

و از زور كسالت به خيابان پناه اورده است

خواهرم

تمام زندگي پر از تحول خود را

به حجم استراحت بخش ماشين

تحويل داده است

و اصطلاح مرسي را قشنگ تلفظ ميكند

و شخصيتش را با اخرين مجله بوردا اندازه ميگيرد.

پدرم ديگر به اسياب نمي رود....

 

بياييد احساس خوشبختي كنيم

وقتي كه از خيا بان عبور ميكنيم

بياييد بي غيرت باشيم

 تا راحت تر زندگي كنيم

وفكر نكنيم به لاله ها

اينها آسايش ما را مخدوش ميكنند

نگاه كن دريا چقدر مناسب است براي شنا كردن

بياييد شنا كنيم

هر چند شاعري

آن دور ها ما را مسخره ميكند.........

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 14:19 توسط کامران اختیاری| |

 شبي بيا و گوش كن به زخمه ســـــتار من 

خوش آمدي به خلوتم عروس انتــــــظار من

 

بيا زخاك دل بكن ،از اين همه سكوت وشب

بيا به باغ  آسمان به اين پرنده زار مــــــــــن

 

تو اي نگاه دلنشين، دل تو با خدا قــــــــرين

بيا ره  بشو در اين زلال چشمه ســــــار من

 

رها درون ريشه ها ،ميان قلب شيشه هـــا

تو جاري هميشه ها نگاه بيقــــــــــــــرار من

 

مگر چه ميشود بگو ستاره ســــــــــهيل من

و من پر از ترانه ميشوم، ســـــــــحر نگار من

                                                               


                                 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 0:29 توسط کامران اختیاری| |

روياهايم را به پاييز مي سپارم

دست مرا رها کن

 زمســــــــــــــتان !

تا انس بگيـــــــــــرد

 بـــــــــــــــــــــــــــهار

با دستان يخـــــــــــزده ام.........

 

 

 

دستهايی  آويزان

 و روحــــــــی كه پرواز ميكند

 نگاهی  كج

 به سوی ابـــــــــــــــــــــــديت

 و تــــــــــــــــــــــو شرمسار از

                                            حس انتقام.....

                                                                                                  کامران ۷۹

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 1:12 توسط کامران اختیاری| |

دلت گرفته است

من از تو سخت دلگيرم

بغضت را بشكن

واژه های خشكيده ام را بارانی كن

تو كه دلگير شوی

ابرها هم ميگريند

تو كه بباری

من به بهانه باريدن تو ميگريم

ببار.......

برای مردی عاشق و شب زده

كه در سوگ بنفشه ای زرد نشسته است

مردی كه لحظه لحظه بی تو بودن را

در دل سنگها نقاشی كرده است

مردی كه در غزلهای خود

كم ميشود....

مردي كه هق هق شبانه اش  

قلب زمين را ميلرزاند

ببار بانوی ارديبهشتی من تابستان۸۰

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:18 توسط کامران اختیاری| |

تو با شكفتن اشكم عبور كـــــردی و رفتی

هزار و يكشب من را مرور كــــردی و رفتی

 

هزار بار تمنا كرده ام در ان شب هجـــــران

اما به سان ســـــــحر غرور كردي و رفتی

 

چو يك جرقه اميد ميان خلوت يـــــــــــأس

شهاب وار در آن شب ظهور كردی و رفتی

 

 تو اي الهه آسمان حريم روياي مـــــــــرا

شبيه بارقه اي غرق نور كـــردی و رفتی......زمستان ۷۸

 

 

اكنون

 تو ای آسمان  پروازم

   بگو تا ضريح چشمانت

     چند خورشيد راه است……

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 0:55 توسط کامران اختیاری| |

سازم را کوک میکنم

براي  فرداهایی شاید

تا بنوازم دوباره

چشمانت را  0 0 0 0 0 0   

ساز كوك نمي شود

شايد جشمهايت

براي هميشه بسته شده............

 

 

من از دریچه دیگر نگاه خواهم کرد..و حس خوشایند فصل رویا را به اولین مسافر قصه

خواهم داد..

چنانکه تو با تمام تنهایی همیشه سهم خود را نثار من کردی...من از هوای پاییزی

احســـاس به  سمت بهار عشق خواهم رفت و هر چه خاطره غم انگیز را از خیال 

شاعرانه ام دور خواهـم ریخت و حجم خالی شعر دنیا را شبیه ترانه خواهم

ساخت.......

دست سرد کودک فردا را کنار اجاق عاطفه گرم خواهم کرد وطرح تیره دلتنگی را از

تمام پنجره هاکنار خواهم زد....من از در یچه دیگر نگاه خواهم کرد.......    

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 1:11 توسط کامران اختیاری| |

به انتهای شب فکر میکنم

انتهای شب زمانیســــــــــــت

که تو را میبینــــــــــــــــم

از پشت شب میشنــــــــوم

صدایت را

تو اخرین بازمانده از ایل و تبار منی

روز

حرف فاصله

من و توست ......

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 0:53 توسط کامران اختیاری| |

انگار که دیگه از مدار زندگی خارج شدم..تقریبا مثل یه خازن شدم که فقط جریان رو انتفال میده .شایدم مثل یه رشته لامپ موازی که اگه یکی از لامپها هم بسوزه هیچ اتفاق خاصی نمیفته.این گوشه از دنیا "این گوشه از ایران"این گوشه از کرمانشاه و این.......!!!خسته از تمام باید و نبایدها.ادمها میان ومیرن ولی نهایتا دنیا با تمام ظرفیت  خودش در حال فعالیته..کاشکی درش رو تخته میکردن که ما هم علاف این

دنیا نشیم.این جوری واسه همه بهتره.......شاید هم اونجوری بهتره

 

        عصر  پنج شنبه

               دیوار شـــیشه ای

               و یک گوشی که تو را

               به دنیا وصل میـــــــــکند.......

      عصر پنج شنبه

              دیگر عزیزت را نمی بینی

               و برای شادی روحـــــــــــت

                انگشت اتهــــــــــــــــــــــــام

                 به سویت نشانه مـــــــــــی رود...........

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 2:55 توسط کامران اختیاری| |

  از یاد بـــرده ام

    از یاد بـــرده ای

     از یاد بـرده است

      از یاد بــــــرده ایم

         که از یاد رفته ایم  !!!!

 می روم

   می روی

     مـی رود

      می رویم

       که از یاد برویم  !!!!بهار ۸۱

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 1:11 توسط کامران اختیاری| |


Design By : Night Skin