تبليغاتX
بهار را با چند خميازه بلند به سر بردم...

بهار را با چند خميازه بلند به سر بردم...

دنيا براي چلچله ها جاي كوچكيست..

 

مريم  حاتمي عزيز رفت . . . .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرگ هر انسان ذره اي از جان مرا مي كاهد.. (نيچه)

جيغ هايي ممتد و دلنشين در بيست و ششم خرداد سال 1361 براي تولدي شيرين وزيبا ، تولد مريم مهربان سالهايِ بعد.
جيغ هايي ممتد و دلخراش در بيست ششم خرداد 1389 ، براي تولد مرگ مريم مهربان سالهاي سال، سالهايي كه با  سر انگشت خورشيدي اش ورق زد.
براي تو مي نويسم، براي تو كه زمين سنگين روح بزرگت را نمي توانست به دوش بكشد و تو را به آسمانها پرواز داد. براي تو كه روحت به وسعت آسمانها بود ودلت به وسعت روح بزرگت.
احساس مي كنم هر روز كه از تولد مرگت مي گذرد تو بيشتر در اعماق آينه ها تكثير مي شوي و ما بيشتر در بند بند نبودنت زنجير مي شويم .
مي دانم كه صداي اندوهمان را مي شنوي . تو هيچ وقت زمين را دوست نداشتي و بالهايت هميشه بيقرار پرواز بودند . تو به زادگاه خودت برگشتي . اما همه ي ما دلتنگ و چشم به راه توايم. راستي من شنيده ام كه بر مي گرددي و بر اين باور مي مانم كه تو خواهي آمد
.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

عيد هزار و سيصد و هشتاد....نيستي

مرگ هزار خاطره در باد نيستي

دارد براي امدنت دير مي شود

ارديبهشت رفته و خرداد...نيستي

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند غزل از مجموعه اشكهاي گل آلود يك الهه  مريم حاتمي

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حس ميكنم يك مرد در باران مي آيد

از انتهاي غربت انسان مي آيد

حس ميكنم كه ناگهان در قحط گندم

به سفره هامان باز بوي نان مي آيد

حس ميكنم يك دل به در يا مي زند باز

به تيشه ها به بيستونها جان مي آيد

يك مرد از ايل و تبار مهرباني

از كوچه هاي روشنم ايمان مي آيد

يك مرد مي فهمد كه بابا نان ندارد

محض رضاي ارزوهامان مي آيد

من خواب ديده ام خواب مردي زير باران

آري مي آيد؛آه؛به قرآن مي آيد

اين شنبه يكشنبه شمردنهايمان آه

يك عصر جمعه عاقبت پايان مي آيد

مثل تمام جمعه ها مشق من اينست

صد مرتبه ان مرد در باران مي آيد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


اي آنكه هر چه هست مرا باز مي بري
عاشق نمي شوي؟به خدا سخت كافري
ابليس هم نكرد چنين كفر مطلقي
اينگونه گر تو از من و از عشق بگذري
هي ذره ذره مرا آب ميكني
هي برگ برگ برگ مرا باد مي بري
تو هيچ نيستي و...اگر چه ز هر چه هست
تنها به چشمهاي من خيره سر سري
كي گفته است ها كه تو عاشق شوي؟ فقط
گولم بزن به وعده ييك حرف سرسري
حتي به عشق هم تظاهر نمي كني
از هر چه آسمان جل اين شهر كمتري
ديدي  خودت دهان مرا باز مي كني
ديدي چگونه حرص مرا در مي آوري

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خانوم سلام رو به غزل هاي من بخند
شوخي نمي كنم نه بيا جاي من بخند
من زير گريه مي زنم و بچه مي شوم
حالا بيا كمي به اداهاي من بخند
امروز هم دوباره نگفتي كه دوستت . . .
با اين همه بيا و به فرداي من بخند
شايد دلت براي دلم تنگ مي شود
پيش خودت به شايد و اماي من بخند
من هيچ وقت عاشق زني نبوده ام
خانوم به اين دروغ و حاشاي من بخند
حالا بيا برايم از اول شروع كن
خانوم سلام رو به غزلهاي من بخند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امشب بيا ز راه و سلام كن
ديگر بس است قصه ي شب را تمام كن
من تشنه ي صداي توام گوش مي كني؟
بر من ببار مثل گذشته صدام كن
ايمان مي اورم به تو و چشم هاي تو
نازل كن آيه اي و غزل را حرام كن
يا نه دل مرا به خودت خوش نكن برو
اندوه گاه گاه و غمت را مدام كن
مثل هميشه بي تو غزل ناتمام ماند
بيتي برايم از غزل عاشق وام كن

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شايد شبي سايه ات را از دور دستي ببينم
شايد بيايي دوباره معناي شك و يقينم
اينجا برايم شبيه دوزخ پر اضطراب است
وقتي كنارم نباشي آه اي بهشت برينم
چشمان بي تاب و لالم در انتظار تو پژمرد
انگار باور نداري من بي تو ويران ترينم
اي كاش ميشد نگاهت پر ميكشيد اين طرفها
تا باز دلواپسي را از باغ چشمت بچينم
تو از قفس گذشتي با بالهايي دوباره
اما من خسته اينجا عمري اسير زمينم
ديگر نگو مثل پاييز بي تاب و اندوه باري
من عاشقم بي بهانه من عاشقم...من همينم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 12:38  توسط کامران اختیاری  | 

 نوروزتان نوروز...

 

 

سوگند میخورم به

عطر گلهای پیراهنت

خطوط موازی چینهای پیشانیت

()   ()   ()

تو وارث

تمام دردهای زمینی

من وارث تمام خستگی های تو

شرمنده میشوم

تو بزرگ میشوی

و من گم میشوم

میان گلهای پیراهنت

()   ()   ()

تو آخر

با جذبه این چشمهای اسمانی

تمامی ستاره های شهر را به زمین می کشانی

از وقتی که به خانه من امدی

فاخته همسایه نیز

مثنوی بلند گیسوان تو را میخواند

و ترانه دلربایی تو را زمزمه میکند

مادرم میگوید تو

چشم و چراغ خانه ای و پیراهنت بوی یاس میدهد........

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 19:7  توسط کامران اختیاری  | 

قطره نوشت 13

 عاشق ميشوم

بي هيچ حرفي و كلامي

تو

تكثير ميشوي درعمق ايينه ها

من

تسخير ميشوم در نگاه مهربانت

تو

تبعيد ميشوي در روياي بودنت

من

زنجير ميشوم در بند بند بودنت

()  ()  ()

خيره به درگاه ايستاده ام

شنيده ام كه باز مى آيى

همه كسان نداشته ام را

به تماشاى تو دعوت كردم

حتى  خدا را  ......

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 14:50  توسط کامران اختیاری  | 

قطره نوشت 12

عشق مردمخوار است.بي عشق مردم خوار است.عشق نه نام دارد

نه ننگ، نه صلح دارد نه جنگ.عشق هم جان است و هم جان را

 جانان است.عشق قصۀ بي پايان است و عقل در ادراك آن حيران است.اصل

عاشقي وصال دل است و باقي همه زحمت آب و گل.اگر بستۀ عشقي

 خلاصي مجوي،اگر كشته عشقي قصاص مجوي كه عشق آتش سوزان و

بحري بي پايان است..

 

 

                                                                   «پير هرات»

 

دوباره نقطه سر خط

دوباره كاغذ و دفتــــــر

دوباره رقص قََََََــــــــــــلم

و سخــــــــــــــــن آغاز شد. . .

[]   []   []

صداي خش خش برگ

اول پاييـــــــــــز مي آمد

ديدار نزديكست

درست همين موقع بود

قلم شكست ، مثل باورم

به پاي مــــــــــــرگ قلم

دفتري كه تنـــــــــــها شد . . .کامران

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 13:39  توسط کامران اختیاری  | 

قطره نوشت 11

پيشتر

 آن سالها كه كورش مرده بود

وماخواب هفت پادشاه را ميديديم

آن سالها

كه خيابان ها پر از گلهاي كاغذي بود

وچرخ مملكت با خون مردم ميگشت

اعصاب پدرم را در آسياب خرد كردند

و خواهران مارا كه پر از سادگي بودند

ودستشان

هميشه بوي گل گاوزبان ميداد

به بوي ناخوش ريكا  آلودند

و ما را

و سادگي  ما را

از مزرعه ها به چهار راههاي ولگرد كشاندند

ماكشتزار را كه در هجوم ملخهاي سموم ميمرد

رها  كرديم

 گوسفندان را در تنهايي پر از گرگ بيابان

و در غبار آهن  و دود گم شديم

امروز اما

 برادرم عاشق فوتبال است

وبرايش مهم نيست روزنامه ها چه مينويسند

او اصلا به باغ آگاهي نمي آيد

او به صداي خروس اعتقادي ندارد

وشبهاي پر از فانوس را به باد سپرده است

ويادش رفته است

گندمها كي سنبله ميبندند

و كندوهاي عسل را

با كنسروهاي يك و يك عوض كرده است

وادكلن بروت را

بر عطر گل ياس وحشي ترجيح ميدهد

وبه جاي آب زلال چشمه دوست دارد

 کوکاکولا بنوشد

او معتقد است نبايد در سياست دخالت كرد

ولي به دنبال سس مايونز

به چندين رستوران سر ميزند

و اصلا باور ندارد

وقت گرانبهاتر از پيتزاست

او مثل برس سيمي زمخت شده

و عاطفه اش رابا آهنگهاي مبتذل كوچه بازاري

 دزديدند در سالهاي پيش.

ديروز در خيابان زني را ديدم

كه مثل مردها ميخنديد و بستني ميخورد

و با سوئيچ ماشينش بازي ميكرد

من از آن همه بي حيايي غمگين شدم

اما برادرم گفت:متشكرم..چه مملكت متمدني داريم!

من به ياد مادرم افتادم

مثل روستا ساده!...

برادرم از تاريخ فقط

وراجي هاي تقي زاده را

يك سليس ادبي ميداند

و خواهرم ديگر

براي چيدن گل حوصله اي ندارد

او كسل شده است

و از زور كسالت به خيابان پناه اورده است

خواهرم

تمام زندگي پر از تحول خود را

به حجم استراحت بخش ماشين

تحويل داده است

و اصطلاح مرسي را قشنگ تلفظ ميكند

و شخصيتش را با اخرين مجله بوردا اندازه ميگيرد.

پدرم ديگر به اسياب نمي رود....

 

بياييد احساس خوشبختي كنيم

وقتي كه از خيا بان عبور ميكنيم

بياييد بي غيرت باشيم

 تا راحت تر زندگي كنيم

وفكر نكنيم به لاله ها

اينها آسايش ما را مخدوش ميكنند

نگاه كن دريا چقدر مناسب است براي شنا كردن

بياييد شنا كنيم

هر چند شاعري

آن دور ها ما را مسخره ميكند.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 14:19  توسط کامران اختیاری  | 

قطره نوشت 10

 شبي بيا و گوش كن به زخمه ســـــتار من 

خوش آمدي به خلوتم عروس انتــــــظار من

 

بيا زخاك دل بكن ،از اين همه سكوت وشب

بيا به باغ  آسمان به اين پرنده زار مــــــــــن

 

تو اي نگاه دلنشين، دل تو با خدا قــــــــرين

بيا ره  بشو در اين زلال چشمه ســــــار من

 

رها درون ريشه ها ،ميان قلب شيشه هـــا

تو جاري هميشه ها نگاه بيقــــــــــــــرار من

 

مگر چه ميشود بگو ستاره ســــــــــهيل من

و من پر از ترانه ميشوم، ســـــــــحر نگار من

                                                               


                                 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 0:29  توسط کامران اختیاری  | 

قطره نوشت 9

روياهايم را به پاييز مي سپارم

دست مرا رها کن

 زمســــــــــــــتان !

تا انس بگيـــــــــــرد

 بـــــــــــــــــــــــــــهار

با دستان يخـــــــــــزده ام.........

 

 

 

دستهايی  آويزان

 و روحــــــــی كه پرواز ميكند

 نگاهی  كج

 به سوی ابـــــــــــــــــــــــديت

 و تــــــــــــــــــــــو شرمسار از

                                            حس انتقام.....

                                                                                                  کامران ۷۹

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 1:12  توسط کامران اختیاری  | 

قطره نوشت 8

دلت گرفته است

من از تو سخت دلگيرم

بغضت را بشكن

واژه های خشكيده ام را بارانی كن

تو كه دلگير شوی

ابرها هم ميگريند

تو كه بباری

من به بهانه باريدن تو ميگريم

ببار.......

برای مردی عاشق و شب زده

كه در سوگ بنفشه ای زرد نشسته است

مردی كه لحظه لحظه بی تو بودن را

در دل سنگها نقاشی كرده است

مردی كه در غزلهای خود

كم ميشود....

مردي كه هق هق شبانه اش  

قلب زمين را ميلرزاند

ببار بانوی ارديبهشتی من تابستان۸۰

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:18  توسط کامران اختیاری  | 

قطره نوشت 7

تو با شكفتن اشكم عبور كـــــردی و رفتی

هزار و يكشب من را مرور كــــردی و رفتی

 

هزار بار تمنا كرده ام در ان شب هجـــــران

اما به سان ســـــــحر غرور كردي و رفتی

 

چو يك جرقه اميد ميان خلوت يـــــــــــأس

شهاب وار در آن شب ظهور كردی و رفتی

 

 تو اي الهه آسمان حريم روياي مـــــــــرا

شبيه بارقه اي غرق نور كـــردی و رفتی......زمستان ۷۸

 

 

اكنون

 تو ای آسمان  پروازم

   بگو تا ضريح چشمانت

     چند خورشيد راه است……

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 0:55  توسط کامران اختیاری  | 

قطره نوشت 6

سازم را کوک میکنم

براي  فرداهایی شاید

تا بنوازم دوباره

چشمانت را  0 0 0 0 0 0   

ساز كوك نمي شود

شايد جشمهايت

براي هميشه بسته شده............

 

 

من از دریچه دیگر نگاه خواهم کرد..و حس خوشایند فصل رویا را به اولین مسافر قصه

خواهم داد..

چنانکه تو با تمام تنهایی همیشه سهم خود را نثار من کردی...من از هوای پاییزی

احســـاس به  سمت بهار عشق خواهم رفت و هر چه خاطره غم انگیز را از خیال 

شاعرانه ام دور خواهـم ریخت و حجم خالی شعر دنیا را شبیه ترانه خواهم

ساخت.......

دست سرد کودک فردا را کنار اجاق عاطفه گرم خواهم کرد وطرح تیره دلتنگی را از

تمام پنجره هاکنار خواهم زد....من از در یچه دیگر نگاه خواهم کرد.......    

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 1:11  توسط کامران اختیاری  |